دست نوشته های یک راننده اتوبوس

دست نوشته های یک راننده اتوبوس

ایجاد فضایی برای تبادل نظر، طرح مشکلات و آشنایی با شغل رانندگان
دست نوشته های یک راننده اتوبوس

دست نوشته های یک راننده اتوبوس

ایجاد فضایی برای تبادل نظر، طرح مشکلات و آشنایی با شغل رانندگان

عزت نفس

اینو "ستارخان در خاطراتش میگوید: من هیچوقت گریه نکردم چون اگرگریه میکردم آذربایجان شکست میخورد واگر آذربایجان شکست میخورد ایران شکست میخورد. اما در زمان مشروطه یکبار اشک ریختم. آن زمان که 9ماه بود در محاصره بودیم بدون آب بدون غذا. ازقرارگاه آمدم بیرون. مادری را دیدم با کودکی در بغل. کودک ازفرط گرسنگی به سمت بوته علفی رفت و بدلیل ضعف شدید بوته را باخاک ریشه میخورد.باخودم گفتم الان مادر کودک مرافحش میدهد ومیگوید لعنت به ستارخان. اما مادر، فرزند رادر آغوش گرفت و گفت: " اشکالی ندارد فرزندم، خاک میخوریم اما خاک نمیدهیم." آنجا بود که اشک ازچشمانم سرازیر شد... 
زنده وجاویدان باد نام کسانیکه بخاطر عزت این مملکت وآب وخاک جانانه ایستادند... 

سقف

به نام یزدان پاک


سلام


امروز میخوام در مورد بخشی از اتوبوس و معظلات مربوط به آن بنویسم که بنا به دلایلی کمتر مورد توجه هست و نقش مهمی در استحکام اتوبوس و جلوگیری از تلفات در زمان تصادفات دارد .


سقف اتوبوس که از اسم آن هم پیداست قسمت فوقانیه اتوبوس است که از داخل توسط تزئینات داخلی پوشش داده شده و از بیرون یا همون بالا توسط لایه ای از فیبرگلاس .


سیستم ساختمانیه آن هم از شبکه ای  از پروفیل های 4*4 که قاعدتا میبایست با فواصل 40 سانتی متری و در این فواصل از پروفیلهای حایل و مقاوم ساز بصورت ضربدری استفاده بشود منتهی در حین ساخت بخاطر پائین آوردن وزن سقف از فواصل بیشتر و بجای ضربدری بصورت یک حایل مورب استفاده شده ، اتصال سقف به بدنه نیز میبایست از پروفیلهای 8*4 و یا حداقل 6*4 استفاده بشود ولی بخاطر زیبا سازی و کمتر شدن وزن معمولا از همان پرفیل 4*4 استفاده میشود .


سقف بخاطر پروفیلها و تزئینات داخلی و خارجی و همچنین سیستم کولر و فن کوئلهای سقفی ، وزن بالائی دارد و بخودیه خود قسمتی آسیب پذیر است و متاسفانه با کم کاری های ذکر شده درصد صدمات آن بیشتر هم شده ، در بیشتر تصادفاتی که اتوبوس دچار غلطیدن میشود بیشترین صدمه را سقف به مسافران وارد میکند که متاسفانه تا بحال تغییری در این بخش داده نشده است لازم است رانندگان و مالکین در هنگام خرید و یا استفاده از اتوبوسها به این قسمت هم توجه داشته باشند .


تا بعد ...

سخنی از مولانا

ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﺣﻀﺮﺕ ﻣﻮﻻﻧﺎ _
ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺑﻴﭽﺎﺭﻩ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﻛﺸﺖ ﻛﻪ ﺁﻥ ﺑﺰ ﭼﺎﻻﮎ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﻮﯼ ﺁﺏ ﺑﭙﺮﺩ ﻧﺸﺪ
ﻛﻪ ﻧﺸﺪ . ﺍﻭ ﻣﯿﺪﺍﻧﺴﺖ ﭘﺮﻳﺪﻥ ﺍﻳﻦ ﺑﺰ ﺍﺯ ﺟﻮﯼ ﺁﺏ ﻫﻤﺎﻥ ﻭ ﭘﺮﻳﺪﻥ ﻳﻚ
ﮔﻠﻪﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﻭ ﺑﺰ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺁﻥ ﻫﻤﺎﻥ . ﻋﺮﺽ ﺟﻮﯼ ﺁﺏ ﻗﺪﺭﯼ ﻧﺒﻮﺩ ﻛﻪ
ﺣﻴﻮﺍﻧﯽ ﭼﻮﻥ ﺍﻭ ﻧﺘﻮﺍﻧﺪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﮕﺬﺭﺩ . ﻧﻪ ﭼﻮﺑﯽ ﻛﻪ ﺑﺮﺗﻦ ﻭ ﺑﺪﻧﺶ ﻣﯿﺰﺩ
ﺳﻮﺩﯼ ﺑﺨﺸﻴﺪ ﻭ ﻧﻪ ﻓﺮﻳﺎﺩﻫﺎﯼ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺑﺨﺖ ﺑﺮﮔﺸﺘﻪ .
ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﺩﻧﻴﺎ ﺩﻳﺪﻩﺍﯼ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﺎ ﻣﯿﮕﺬﺷﺖ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺎﺟﺮﺍ ﺭﺍ ﺩﻳﺪ ﭘﻴﺶﺁﻣﺪ ﻭ
ﮔﻔﺖ : ﻣﻦ ﭼﺎﺭﻩ ﻛﺎﺭ ﺭﺍ ﻣﯿﺪﺍﻧﻢ؛ ﺁﻧﮕﺎﻩ ﭼﻮﺏ ﺩﺳﺘﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺟﻮﯼ ﺁﺏ ﻓﺮﻭ
ﺑﺮﺩ ﻭ ﺁﺏ ﺯﻻﻝ ﺟﻮﯼ ﺭﺍ ﮔﻞ ﺁﻟﻮﺩ ﻛﺮﺩ .
ﺑﺰ ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺁﻧﻜﻪ ﺁﺏ ﺟﻮﯼ ﺭﺍ ﺩﻳﺪ ﺍﺯ ﺳﺮ ﺁﻥ ﭘﺮﻳﺪ ﻭ ﺩﺭ ﭘﯽ ﺍﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﮔﻠﻪ
ﭘﺮﻳﺪ . ﭼﻮﭘﺎﻥ ﻣﺎﺕ ﻭ ﻣﺒﻬﻮﺕ ﻣﺎﻧﺪ . ﺍﻳﻦ ﭼﻪ ﻛﺎﺭﯼ ﺑﻮﺩ ﻭ ﭼﻪ ﺗﺄﺛﻴﺮﯼ ﺩﺍﺷﺖ؟
ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﻛﻪ ﺁﺛﺎﺭ ﺑﻬﺖ ﻭ ﺣﻴﺮﺕ ﺭﺍ ﺩﺭ ﭼﻬﺮﻩ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﻣﯿﺪﯾﺪ ﮔﻔﺖ : ﺗﻌﺠﺒﯽ
ﻧﺪﺍﺭﺩ، ﺗﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺟﻮﯼ ﺁﺏ ﻣﯿﺪﯾﺪ، ﺣﺎﺿﺮ ﻧﺒﻮﺩ ﭘﺎ ﺭﻭﯼ ﺧﻮﻳﺶ ﺑﮕﺬﺍﺭﺩ .
ﺁﺏ ﺭﺍ ﻛﻪ ﮔﻞ ﻛﺮﺩﻡ ﺩﻳﮕﺮ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﻧﺪﻳﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺟﻮﯼ ﭘﺮﻳﺪ .
ﭼﻪ ﺳﺨﺖ ﺍﺳﺖ ﺧﻮﺩ ﺷﮑﺴﺘﻦ ﻭ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﮔﺬﺷﺘﻦ ﻭ ﭘﺮﯾﺪﻥ ﺗﺎ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ
ﻣﻌﺒﻮﺩ ﻭ ﻣﻌﺸﻮﻕ!
ﺭﻗﺺ ﺁﻧﺠﺎ ﮐﻦ ﮐﻪ "ﺧﻮﺩ" ﺭﺍ ﺑﺸﮑﻨﯽ
ﭘﻨﺒﻪ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺭﯾﺶ ﺷﻬﻮﺕ ﺑﺮﮐﻨﯽ
ﺭﻗﺺ ﻭ ﺟﻮﻻﻥ ﺑﺮ ﺳﺮ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﮐﻨﻨﺪ
ﺭﻗﺺ ﺍﻧﺪﺭ ﺧﻮﻥ ﺧﻮﺩ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﮐﻨﻨﺩ
ﭼﻮﻥ ﺭﻫﻨﺪ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺧﻮﺩ ﺩﺳﺘﯽ ﺯﻧﻨﺪ
ﭼﻮﻥ ﺟﻬﻨﺪ ﺍﺯ ﻧﻘﺺ ﺧﻮﺩ ﺭﻗﺼﯽ ﮐﻨﻨﺪ

ایمان به خدا

کوهنوردی که خیلی به خود ایمان داشت قصد بالا رفتن از کوهی را کرد. تقریباً نزدیک قله کوه بود که مه غلیظی سراسر کوه را گرفت. در این هنگام از روی سنگی لغزید و به پایین سقوط کرد. کوهنورد مرگ را جلوی چشمانش دید و در حال سقوط از صمیم قلب فریاد زد: «خدایا کجایی!»
ناگهان طناب ایمنی که او را نگه می‌داشت دور کمرش پیچید و او را بین زمین و هوا معلق نگه داشت. مه غلیظ بود و او جایی را نمی‌دید و نمی‌توانست عکس‌العملی انجام دهد. پس دوباره فریاد زد: «خدایا نجاتم بده!»
صدایی از آسمان شنید که می‌گفت: «آیا تو ایمان داری که من می‌توانم نجاتت دهم؟»
کوهنورد گفت: «بله.» 
صدا گفت: «طناب را ببر!»
کوهنورد لحظه‌ای فکر کرد و سپس طناب را محکم دو دستی چسبید. صبح زمانی که گروه نجات برای کمک به کوهنورد آمدند چیز عجیبی دیدند؛ کوهنورد را دیدند که از سرمای هوا یخ زده بود و طنابی که به دور کمرش بسته شده است را دو دستی و محکم چسبیده است ولی او با زمین فقط یک متر فاصله داشت!

در بسیاری از موارد ادعا می کنیم که ایمان داریم.ولی فقط وقتی ایمان داریم که از نتیجه مطمئن باشیم!
این معنیش ایمان نیست. ایمان با حساب و کتاب فرق داره

کلامی از تولستوی

روزی لئو تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد
زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد 
بعد از مدتی ، تولستوی کلاهش را از سرش برداشت
و محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت : من لئو تولستوی هستم

زن که بسیار شرمگین شده بود ،عذر خواهی کرد و گفت :چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید ؟
تولستوی در جواب گفت : شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید ؛

""وسعت دنیای هرکس به اندازه وسعت تفکر اوست""